Saturday, March 27, 2010

هی پریا

هی پریا
دنیای ما خار داره
بیابوناش مار داره
هی پریا
کجا می یاین
برین پیش خدا
همون جا امن و راحته
هی پریا
برین پیش آلباتروس عزیز
با آدما چیکار دارین
برین
به سراغ کسی که
در فکرش بودم و
اشک از پی اشک
رخسارم رو گرفت
برین سراغ طبقات
مفرح بهشت
که جایی بس دور است برای من
برین پیش آن یهود اسپانیا
برین دنباله
قاصدک قصه
بگین
مرد مرده
در یک زیر زمین
در یک پستوی سیمانی
در یک مغاک
با یک پیپ
با یک آواز
آری
آواز غم در دل
در دلش
این فرشته ها را
پس فرستاد
بگویید منش
من_ من_ من نبود
بگویید منش بد بود
بگویید تا دست از سر این
من_ من بردارد

Wednesday, March 17, 2010

دیشب خواب دیدم

باید ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد؟
آری؟
اکنون که در این ظلمت موحش و سیاه گرفتارم
مگر گرمایی هم احساس کرده ام؟
من در خرداد تن سوز ، در چله این زمستان بدنیا آمده ام
متناقض تر از من دیده ای
جانم
حرفی بزن عزیز شب های تنهایی
حرفی بزن ستاره ی سرخ من
هر شب خوابت را می بینم
هر شب احساست می کنم
هر شب مرا گرم می کنی
تو در اوج سرما به من گرما می بخشی
ایمان بیاوریم؟
به آغاز
به پایان
به سکوت
به سرما
نمی دانم
اما به گرمای تن پاک و آشنایت ایمان آوردم
ای خالق هر شعر گرم من در اوج سرما
خودت بگو کی سکوت را بشکنم
........
آری من گرما را احساس کردم
آری من گرما را بدون مزه گس شراب احساس کردم

Sunday, March 14, 2010

و چقدر خرابم

چقدر بد

چقدر خوب

وای

حالم بده

سیگارم

دود

نفس

اما

رفت

آروم

آروم

زیر بارون

داغون

چقدر حرف دارم

چقدر خوب

چقدر بد

آه

دیر شد

چقدر بد

چقدر خوب

دیگه نیست

پیشم

تنهام

اثیر

تنهام

عجب باتلاقی

..............................

Dead man