Friday, September 10, 2010

وقتی

وقتی اونقدر تنهایی ....
وقتی اونقدر تنها بودی و موندی که همه چی رنگ باخته
همه چی هزار رنگ شده و رنگ باخته
وقتی که صبح تا شب و شب تا صبح کنج خونه با گیتار نیل یلنگ جذاب ترین جا هست
وقتی که با صدای بلند شعر می خونی واسه خودت:

"نه غریبم من ، آشنا هستم
از شبستان شعر آمده ام
خسته از پیله های مسخ شده
از سیه دخمه ام برون زده ام
همرهم ، آرزو ،به کلبه ی شعر
آردها بیخت ، پروزن آویخت
بافته از دل و تنیده زجان
خاطرم نقش حله ها انگیخت
از شبستان شعر پارینه ،
من همان طفل ارغنون سلزم.
ارغنون،ناله های روح من است
دردناک است و وحشی

اینک از راه دور آمده ام
آرزومند آرزوی دگر
در دلم خفته نغمه های حزین
از تمنای رنگ و بوی دگر..."

حتی آفتاب هم شنونده نیست
غروب می کند

Sunday, September 5, 2010

قلب

قلب من اندازه ی مشت منه
مشتمو برای تو باز می کنم
چشم من اندازه ی پنجره هاست
تو رو بی پرده تماشا می کنم
دست من ادامه ی شاپرکاست
وقتی از شعله ی تو گر می گیره
اشک من از جنس بغض شاعراست
که همیشه بد جوری سرازیره
حرفاتو راست و دروغ دوست دارم
قد شعرای فروغ دوست دارم
یکی از ما می تونه   ابرا رو سر بکشه
از لج این قفسا   صد تا کفتر بکشه
یکی از ما می تونه   تا قناری بپره
با همین ترانه ها    آبرویی بخره
حرفاتو راست و دروغ دوست دارم
قد شعرای فروغ دوست دارم