وقتی اونقدر تنهایی ....
وقتی اونقدر تنها بودی و موندی که همه چی رنگ باخته
همه چی هزار رنگ شده و رنگ باخته
وقتی که صبح تا شب و شب تا صبح کنج خونه با گیتار نیل یلنگ جذاب ترین جا هست
وقتی که با صدای بلند شعر می خونی واسه خودت:
"نه غریبم من ، آشنا هستم
از شبستان شعر آمده ام
خسته از پیله های مسخ شده
از سیه دخمه ام برون زده ام
همرهم ، آرزو ،به کلبه ی شعر
آردها بیخت ، پروزن آویخت
بافته از دل و تنیده زجان
خاطرم نقش حله ها انگیخت
از شبستان شعر پارینه ،
من همان طفل ارغنون سلزم.
ارغنون،ناله های روح من است
دردناک است و وحشی
اینک از راه دور آمده ام
آرزومند آرزوی دگر
در دلم خفته نغمه های حزین
از تمنای رنگ و بوی دگر..."
حتی آفتاب هم شنونده نیست
غروب می کند


No comments:
Post a Comment